- 28 مه 2019
- اخبار سراسری
- کد خبر 2005
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
true
true
true
false
true
true
true
true
سایز متن /
true

The short URL of the present article is: https://avayeavalinha.ir/hhmw9
سلام بر دوستان پاسداران و رزمندگان و خانواده ایثارگر.
امشب شب سختی را پشت سر گذاشتیم انگار یه جورایی دلمان تنگ شده بود’تو اتاق نفسمان به تنگی افتاد نه از روی ترس بلکه از فراق یار بغض در گلویمان گیر کرده بود و اشک در چشممان حلقه زد.
زمان در ذهن چندین بار مرور شد یک مه شدید جلوی چشمان را گرفته بود آسمان دلمان حسابی ابری شد لحظه هایی را مرور کردم که هر کدام جداگانه سیل اشکم را جاری می کرد برگشتم به سی و چهار سال پیش به ان روزهایی که دنبال دنیا نبودیم دنبال پست و مقام و درجه نبودیم پاسدار و بسیجی ، فرمانده و نیرو ، همه همدیگر را برادر خطاب می کردند ، آن زمان که لباس خاکی افتخار بود و چفیه های سیاه و سفید مشبک نشانه اخلاص ،آنکسی فرمان می راند که از خیر سرش می گذشت و دل دریایی داشت اتش گلوله های سربی اهدایی استکبار مثل تگرگ بهاری اطرافش به زمین می خورد ولی خودش زمین گیر نمی شد وقتی دیگران او را می دیدند احساس قدرتمندی می کردند انگار مرگ هم از چنان مردانی می ترسید و از دور نگاهشان می کرد و حسرت اینو می خورد که چطور می شود ان ادما را به تور خود بیندازد.
دوستان نوذر قدیمی از همان طیف بود در جنگ سرش مال خودش نبود در معرکه لا نمی داد در باران اتش قد خمیده راه نمی رفت در چالاکی کم نظیر بود حین درگیری به حرفش توجه می شد چون ترس نداشت در مبارزه راسخ بود در اطاعت پذیر مثل موم بود و مطیع بود در دوستی با محبت و کم ادعا در پوشش ساده زیست بود در برخورد بسته نبود با روی گشاده و تبسم با ادم مواجه بود هرجا نیاز بود حاضر بود عصای دست فرمانده بود’ادعایی نداشت درجه و مقام ملاک دوستیش نبود.
این مطالب را به پاسداران و هم رزمان نمی گویم چون اکثر شناخت دارند و نوذر قدیمی را می شناسند اول یاد آوری به خودم بود که بدانم چگونه در دل دوستان جا باز کرد و دوم به دوستان جوان گروه که بدانند سی و هفت سال خاکی بودن و خاک مرزهای کشورت را خوردن عزت اور است و نوذر عزیزما چنین بود که من امروز به هرکی زنگ زدم که سراغ این تصادف را بگیرم باصدای گریه جوابم داد و با اه و ناله خبر دادند که دوستمان سفر کرد و مرگی که در میدانهای نبرد جرات رویا رویی با نوذر را نداشت در جاده به کمینش نشست تا در روز شهادت مولا یمان او را به دیدار یارانش ببرد.
چقدر سخت گذشت بیست و یک رمضان نود و هشت کاش نوذر در یک نبرد با دشمنان خدا و دین خدا راهی سفر ابدی می شد کاش می دانستیم که اهنگ سفر داره تا صدقه برایش بدهیم که به سلامت برگرده و کاش دخترش همراهش نبود تا اب پشت سرش می ریخت که به سلامت بر گرده.
اما حالا دیگه رفت و می دانیم که خدایش چنین خواست پس دست به در گاهش بلند می کنیم و سر سفره سحرمان از ته دل اورا به فرق شکافته مولایمان قسم می دهیم که مراقبش باشد ای خدای بزرگ نوذر ما زخم برداشته هم از زمانه و هم از حادثه تو بهترین پرستار کربلا زینب کبری را که نوذز به عشق حرمش به دیار شام بلا رفت بر بالینش بفرست تا شفاعتش کند
حاج ولی.شکوهمندی
true
true
true
true










































